
گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام
و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهایتان زخم دار است
با ریشه چه می کنید ؟
گیرم که برسر این باغ بنشسته در کمین پرنده اید
پرواز را علامت ممنوع می زنید
با جوجه های نشسته در آشیان چه می کنید ؟
گیرم که می کشید ...
گیرم که می برید ...
گیرم که می زنید ...
با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید ؟!

یادم باشد که زندگی نمی ماند ...
« تولده دریای احساس مبارک»
سلام
ما یه مدت نبودیم
الانم نیستیم تا امتحانا تموم شه و کامپیوترمون درست شه .
خلاصه ببخشید از این که خبر دادید و ما نیومدیم
اونایی که دوستان قدیمی ما هستند می دونن که ما هیج وقت کلام خودمون
رو توی وبلاگ نزدیم اما
این پست رو هم نظر نمیذاریم تا ویرایشش کنیم
بازم :

+
نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت به قلم باران و سحر


